![]() |
![]() |
|
| داستانک |
|
پشت ديوار سترگ البرز
سبز شهري ست ميان يم و كوه كه ز مام هستي بودنم فال بدانجاي زدند من همه یادبُد كودكيم |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 11:53 توسط یهو یی |
|
|
گفتي تويي؟ تواينجوري نبودي
گفتم واسه اينه پيشم نبودي گفتي آتيش قلب تو کجا رفت؟ گفتم ديگه خاکسترش هوا رفت گفتي بایه سنگ دیگه فرقي نداري گفتم بشين خستگي تو در آري گفتي سرابي ديگه آب نداري گفتم قشنگه تصويره خيالي گفتي نگاه عاشقت قشنگ بود گفتم ولش حسرت بي ثمر بود گفتي که رسم دنيا تا کي اينه؟ گفتم تا بي عقلي باشه همينه گفتي چرا تقدير ما چنين شد گفتم خرافه باور اينچنين شد گفتي گذشته ها ديگه گذشته گفتم گذشتو وداغشم گذاشته گفتي فقط يه آرزو چي دازي؟ گفتم نمونه هیچ دين و داعي |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 16:17 توسط یهو یی |
|
|
یه مراسمی داریم تو زادگاه عزیزم به نام دندان فشان.بچه که اولین دندونش در اومد خونواده بستگانو دعوت میکنن و براش جشنی میگیرن وتفالی براش میزنن البته نه با دیوان جناب حافظ بلکه به زبونی که بچه اون موقع میتونه با دیگران حرف بزنه و بفهمه.در واقع بچه خودش تفال میزنه نه دیگران.
ترتیب کار به این صورته که اشیا مختلف دور بچه می چینند و اونوقت بچه بی عقل شیرجه ای میزنه و یه چیزی رو بر میداره و دیگران آینده شو متناسب با چیزی که برداشته پیش بینی میکنند. البته بسته به این که بچه دختر باشه یا پسر کمی ممکنه این اشیا فرق کنه.اشیا مختلفی که هر کدام معرف شغلیه یا مظهر راه و رسم وطریقتی. مثلا قیچی نشونه اینکه خانم خیاط میشه یا ماتیک اینکه آرایشگر یا خانم خیلی قرطی میشه ویا کتاب اینکه آقا معلم می شه یا خط کش اینکه مهندس میشه و تفسیر های اینچنینی که زیاد هم کلیشه ای نیست. عمه گفت:به باباش رفته دیگه مومن میشه.مادر بزرگ بدون اینکه چیزی بگه در حالی که انگاردنیا رو بهش داده بودند و لبخند رضایتشو همه می دیدندرفت و گونه بچه رو بوسید و مهر و تسبیح رو از دست بچه گرفت و دوباره تو جا نمازش گذاشت. اگرچه تفالم تعبیر نشد اماهنوزتوجه به ماورا احتمالی خارج از حس و ابعاد شناخته شده وحضور و احساس روابطی پنهان در زندگی و این مسئله که اگر پیدا کردن رابطه افتادن یک سیب از روی درخت بوسیله نابغه دنیای علم یعنی نیوتن اینقدر در مکانیک مهم بود پیدا کردن روابط چگونگی عملکرد حس ششم افراد روان بین،انرژی درمانی وکارهای دیگرخارق عادت در مراسم های آیینی بوسیله نوابغ آینده چه تاثیری روی کل فهم انسان از عالم خواهد داشت،بزرگترین جذابیت های زندگیمه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 15:34 توسط یهو یی |
|
|
يه گوشه خلوت ميخوام
فقط باشه مال خودم آرامشو وسکوتشو من به يه دنيا نميدم بذار بگن خودخواه ست اون دوست دارم عزيزکم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:36 توسط یهو یی |
|
|
فروردین این ماه شکوفه های گیلاس همش یه مقدار برام دیرتر از ماههای دیگه میگذره،دلیلشو دقیق نمیدونم با اینکه برعکس، از همه بیشتر بهم خوش میگذره وظاهرا اینجوری جا افتاده که وقتی طرف میگه نفهمیدم چه جوری گذشت میگن خوب حتما بهت خوش گذشته.شایدبیشتر واسه تنوع شه چون مخصوصا نیمه اولش هر روز دیدارهای تازه ای داری که این فراوانی و تنوع،روزاتو از یکنواختی درمیاره. بعدهم که کارشروع می شه با سنگینی خاصی وگذشت آرامترزمان درچند روزاول.احساس من تقریبااینه.
اماایکاش بهار با اون اعتدال جان افزاش و اون سبزی ترو تازه ش هیچوقت تموم نمیشد.نه وسیله گرمایشی و نه سرمایشی نه پشه ونه مگس.بدنت با طبیعت کوک کوکه.راستی چند بار دیگه شاهد این رستاخیز طبیعت خواهیم بود.هر چی سنم بالاتر میره بیشتر از پوچی زندگی فاصله میگیرم وبیشتر به زندگی به چشم فرصت نگاه میکنم به عبارت دیگه بیشتربه زندگی کردن در حال میل میکنم تا به نتیجه گرایی.من تشنه م. دنباله آبم.کسی که عطش داره فکر تخلیه نهایی نیست.اصلا بهش فکر نمی کنه. آب رو باید نوشید،مزه مزه کرد و گوارائیش رو با تمام وجود حس کرد .ولی افسوس ازاین اقیانوس!!! و من در میان اینهمه آب شیرین و گوارا از عطش میسوزم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 5:45 توسط یهو یی |
|
|
بچه که بودم همیشه یکی دو تاازهفت تا قلم سین سفره هفت سین یادم می رفت شعری هم نبود که بهم کمک کنه تا تو ذهنم بمو نه.این شعر تلاشیه واسه بچه هایی که الان این مشکلو دارن.ء
سنجد و سرکه و سماق وسبزه توضیح:بجای سرکه میشه سکه رو آورد. از دوستان میخوام راهنماییم کنن کدوم درست تره.فکر کنم تو ایران باستان و بابلیان و سومریان که قبل از مهاجرت آریائیهامراسم نوروز رو تو بین النهرین داشتن(به روایت کتب مصری باستان از جمله سینوهه و لوح های گلی بدست آمده در بین النهرین)سرکه که یک محصول طبیعی از انگوره شناخته شده بود،قبل از اینکه اقتصاد بشر به سکه برسه.البته اگه سومریان باستان سفره هفت سینی داشتند!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 4:19 توسط یهو یی |
|
|
بچه ها سفره هفت سینو چیدند.شاد وبیخیال .درست مثله کوچیکی های خودمون.ساعت سال تحویل نزدیک شده.باز اون احساسی که سالی یه بار و اونم فقط این ساعت به سراغم میاد داره شروع میشه .هر چی می خوام به خودم تلقین کنم که بابا اینم یه دقایقی یه مثل بقیه دقیقه ها نمیشه.چون اصلا صحبت دقیقه و ثانیه نیست.جوشش یاد و خاطره هاست که داره فوران میکنه وبالا میاد.
جون من بی خیال شو.آخه تو هم وقت گیر آوردی. اینهمه سال عین خیالت نیست،تو تنهایی حال نداری به این چیزا فکر کنی،حالا که همه دور همید و سال تحویل میشه میخوایدبا بغض روی همو ببوسید. باید ذهنمو منحرف کنم.به یه موضوع شاد که لبخند رو لبام بیاره تا این دو سه دقیقه بگذره بعدش تا سال دیگه می دونم اینجوری نمی شم.بابا تو که خیلی جوک بامزه ای بودی،چرا خنده م نمیاد؟یااون مسخره بازی که از یادش کلی میخندیدم.ای بابا همش بی خاصیت شدن.یه کم دیگه تقلا میکنم.بذار به بدبختیهام فکر کنم ،به مشکلاتم ،شایداینجوری بشه.به اون موضوعی که پر یشب تاصبح اعصابمو خراب کرد و نخوابیدم.ای بابا شما لااقل کاری بکنید؟... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 17:21 توسط یهو یی |
|
|
راهي شدم ،خيالارو بي خيال
يه آن نبودي آن من، بي خيال گفته بودن دنيا همش قشنگه واي از چشات و اون نگات، بي خيال با تو مي شددنيا رو خوشبخت کنم موندم تو کارم رو سياه، بي خيال گفته بودن سربه سرت نذارم دست خودم نبوددلم ،بي خيال پريشوني حسرت وچشم براهي نمي دونستم داغ شو، بي خيال شايد که اين يه رسم اجباري بود ما هم کشيديم بي صدا، بي خيال چه زود بهار ما پر خزون شد زمستونو نمي خوامش ،بي خيال کارت کشيد کجا ،نمي دونستي ورق که برگرده اينه ،بي خيال ولي دلم خوشه به اون خيالت باهاش مي رم تا نا کجا ،بي خيال |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 0:12 توسط یهو یی |
|
|
خواب میدیدم دارم آدامس باد میکنم ولی اونو تو گلوم باد میکردم درد شروع شدواز خواب پریدم. نه خواب نيست تموم گلو و زبون و دندون و گوشم از درد فرياد ميکشه.نميتونم دراز بکشم يا بشينم.از درد دارم بيحال ميشم. به محمد رضا زنگ ميزنم و ميريم به اورژانس بيمارستان.دکتر ميگه:غده بزاقيت متورم شده.اولين باره؟میگم: نه آقاي دکتراولين بار هيجده سال پيش بود.جفت غده هام اندازه گردو شده بود. اما با نسخه ای که يکي از همکاران متخصص شما تجويز کرد خوب شد. ولي نميدونم چرا از اون به بعد هر يکي دو سال يه بار از اين غده سمت راست سنگي اندازه يه ارزن يا بزرگتربا درد و مکافات خارج مي شد. اين آخري چند ساليه که ديگه خارج نشده.دکتر ميگه: اين بار مونده و بزرگ شده و نمي تونه خارج بشه چند تا سنگ بزرگ تو غده و اول مجرا گير کرده.و ميگه:اين کپسولو مصرف کن چرک گلوت که خشک شدنوبت عمل ميدم بايد غده رو بردارم چاره اي نيست.ميگم:عوارض نداره دکتر؟ ميگه: چرا ده درصد احتمال داره قسمت راست لبت پايين بيادو لبت کج بشه.جاي بخيه هم طبیعتا ميمونه. ماه رمضون بود هر چي به باباگفتيم روزه نگير نشد تا اينکه آخراش معده ش خونر يزي کرد.به زور روزه شو شکوندم تا بتونم ببرمش بيمارستان.وده روز بستري شدو من شب و روز همراهش بودم.ولي محيط نه چندان تميز بيمارستان کار خودشو کردودرست همزمان با آوردن بابا به خونه گلوم چرکي شد . سه ماه مونده بود سرباز يم تموم شه.پنجشنبه يه روز زمستوني بود و باز هم ماه رمضون.تلفن زنگ زد. خواهرم بود .گريه ميکرد. گفت:بابا حالش بده پاشو بيا.گفتم:تموم کرد؟ نتو نست ادامه بده.خاله م گوشي رو گرفت و با بغض گفت :آره جان آره،بيا . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 12:32 توسط یهو یی |
|
|
اولین بار کلاس دوم دبستان بودم که نوشتم. برا داستانام نقاشی هم می کردم. در عرض یکی دو سال دو تا دفتر صد برگو پر کردم. بعدها تو دبیرستان یه بار که می خواستم آت و آشغالامو بریزم دور یکی از اون دفترا رو که جلدشم آبی بود پیدا کردم وچنتااز داستاناروخوندم تعجب کردم چقدر بچگانه و مزخرف بود. باورم نمیشد من نوشتمش. بعدش هم با همه چیزایه دیگه ریختمش دور. تو سالهای بعد بارها هوس کردم که اونا رو بخونم ولی دیگه کاریش نمیشد کرد. من تو یه تصمیم احمقانه بخشی از خاطرات وجودمو ریخته بودم دور. بچه یی که با تمومه عشقش می نشست و یه چیزی می نوشت و بعد به هم کلاسیهاش نشون می داد و اتفاقا واسه اونا هم قشنگ بود. الان می خوام بازم بنویسم. اگرچه دیر . ولی عیبی نداره. بی خیالش بذار یه کم حال کنم. این دفه دیگه هیچ چیزی رو دور نمیریزم .میزارم بمونه .به کسی کاری نداره .جای هیچکسم تنگ نمیکنه. تازه یه نفرم قول داده که هجویات منو بخونه. اون علی دوسته قدیمیمه. شماها که بخونید شاید نفهمید ولی اون میفهمه راستش اول واسه اون مینویسم بعداشما. شاید تویی که اینو خوندی اصلا خیالیت نباشه ولی اون شاید گاهگاهی یه اشک هم تو چشاش حلقه بزنه. آخه ما سوختن امید و آرزوهامونو با چشایه هم دیدیم و اونوقتا تو نبودی که ببینی وخیلی چیزایه دیگه که نمیدونی.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 5:49 توسط یهو یی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 آبان 1385 مهر 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
شبهای لاهیجان سیب نقره ای پنجره |
|
RSS
|